دلم خیلی گرفته
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان در پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام رفتن گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا......؟
باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو موئی به عالم نفروشم

|
+| نوشته شده توسط پسر شهر پریا در ساعت 7:17
|